تبليغاتX
ساعتی مانده به غم ، پشت پرچین وفا - ایستادن ...

ایستادن ...





ایستادن
!


جلوی پایمان نمی ایستند

به سرعت از ما می گذرند

نه چراغی می زنند نه بوقی

بار ها شده به کمک باد سری تکان داده ایم

ولوله ای به راه انداخته ایم

ولی چه سود؟!

شاید اینجا نمی ایستند

شاید  ما جای خوبی نایستاده ایم

ولی ما مجبوریم

دلم می خواست آن طرف خیابان

مثل آدمها بایستم که ماشین ها برایم بایستند

اما چه خیالی

من درختم میان باغ باریک بلوار!

با دوستانم
 
عمری است منتظریم

حالا که خوب نگاه می کنم

می بینم اشکال از ایستادن ما نیست

ما جای بدی نایستاده ایم

اشکال اینجاست که اینجا ماشین ها

سمت چپ نمی ایستند

سمت راست خیابان ایستگاه است

ما چپی ها باید بایستیم

من میان صف بی شمار درختان منتظر ، چهارمم

یادم هست با کاج جلویی چه دعواها که نکردم

اینجا سر ایستادن دعواست!

جالب است ، نه ؟

نه

جالب این است که این انتظار برای ما جالب نیست...



اردیبهشت 88
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 11:25 | جمعه یکم خرداد 1388 •