تبليغاتX
ساعتی مانده به غم ، پشت پرچین وفا

ایستادن ...





ایستادن
!


جلوی پایمان نمی ایستند

به سرعت از ما می گذرند

نه چراغی می زنند نه بوقی

بار ها شده به کمک باد سری تکان داده ایم

ولوله ای به راه انداخته ایم

ولی چه سود؟!

شاید اینجا نمی ایستند

شاید  ما جای خوبی نایستاده ایم

ولی ما مجبوریم

دلم می خواست آن طرف خیابان

مثل آدمها بایستم که ماشین ها برایم بایستند

اما چه خیالی

من درختم میان باغ باریک بلوار!

با دوستانم
 
عمری است منتظریم

حالا که خوب نگاه می کنم

می بینم اشکال از ایستادن ما نیست

ما جای بدی نایستاده ایم

اشکال اینجاست که اینجا ماشین ها

سمت چپ نمی ایستند

سمت راست خیابان ایستگاه است

ما چپی ها باید بایستیم

من میان صف بی شمار درختان منتظر ، چهارمم

یادم هست با کاج جلویی چه دعواها که نکردم

اینجا سر ایستادن دعواست!

جالب است ، نه ؟

نه

جالب این است که این انتظار برای ما جالب نیست...



اردیبهشت 88
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 11:25 | جمعه یکم خرداد 1388 •

داغ ...





داغ !!!


هنوز جای تو روی صندلی داغ است

هنوز فنجان چای اولی داغ است


به باد عطر تنت چه باله ای رقصد

که جشن سبز مشام و بو ولی داغ است


چه گرم دلم شد به حرف های  سرخ لبت

که جای طعنه های مسلسلی داغ است


سلام ،شرمنده ، دیر شد ، ترافیک است

بهانه ات لحظه ی معطلی داغ است


سلام حال شما ؟  جواب سوالم کو؟

بگو که بحث بلند خیر و بلی داغ است


به دست اشاره ای کنی به انگشتت

که سوی حلقه  چو نور منجلی داغ است


نشان دست غریبه روی دستت بود

همیشه صحبت عشق اولی داغ است


سلام می کنم می روی جوابش کو

خدا حافظی نکرده ،  یاعلی  "داغ " است


چه سرد می شود  دلم چو قطب جنوب

چه سود ! جای تو روی صندلی داغ است




فروردین 88
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 14:15 | پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 •

یاد ...





یاد

از اینجا که من می بینم

شهرت زیباست

انگار دارد توی شهرت باران می بارد

می توانم از همین جا هم

بوی خیس خاک را بشنوم

جمعیت ابرها روی شهرت خیمه زده اند

تو ولی پریشان نشو که باران زیباست

مگر یادت نمی آید

چقدر باران را در عاشقانه های خصوصیمان

شریک کردیم

چقدر زیر باران به لرزش بید خندیدیم

حتما یادت می آید

اما

کاری کن

چتر یاسی ات را بردار و با پیراهن یاسی رنگت

کوچه باغ های همیشگی را طی کن

همان کوچه هایی که به صدای پای خنده مان عادت کرده بودند

یکسره ، سر تا پا یاسی بپوش

من بارها گفته ام که یاسی زیبا نیست

این تویی که زیبایش می کنی

اگر بدانی ، رنگ لبان و گونه ات

با یاسی لباست چه شاهکاری می شود !

شاهکاری که یاسی را فریاد می زند

راستی چتر را روی سرت نگیر

بگذار در دستانت آرام بگیرد

دوست ندارم ترکیب بی نظیر یاسی آشفته شود

به خیس شدن فکر نکن ، تو خیس نمی شوی

یادت باشد من هم خیلی وقت است که خیس نمی شوم

زیر باران به حرفهایم ، به شعر هایم ، به خنده هایم

و کمی هم به خودم فکر کن

پریشان نشو که باران جمع زیباییهاست

مستقیم بیا بیرون شهر

باید از اینجا ببینی شهرت چه نمایی دارد

می دانم دوست داری زیبایی را ببینی

و چقدر بحث کردیم که زیبایی دیدنی نیست

و نتیجه این شد که بحث نکنیم

زیبایی بحث بر انگیز نیست

گفته بودی به دیدنم می آیی

پس بیا

بیرون شهر ، جایی که باران نمی بارد

پشت بید مجنون سبز

همسایه ی دو شمع خاموش

من خوابیده ام

گلاب که آورده ای

این دوستانم دلتنگ گلابند

من ولی به نم پیراهن یاسیت چشم دوخته ام

خاک گورم تشنه ی چکه چکه ی چتر خیست است

خیلی وقت بود در آغوشم نگرفته بودی

اگر چه نمی توانم در آغوشت بگیرم

ولی تو می توانی

تو همیشه می توانی گل بکاری

خدا را شکر

خدا را شکر باران بارید

خدا را شکر چشمم شهرت را دید

خدا را شکر از یادت نرفته ام

از دیده ات اگر رفته ام به خوابت حتما می آیم

در خواب می توانم درآغوشت بگیرم

حتما می توانم

تو هم می توانی

تویی که همیشه می توانی ... !

بهمن 87
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 20:38 | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 •

تولدم مبارک !!!!


تولدم مبارک ... بالاخره منم به دنیا اومدم


خوشحالی



غم دارم و ناخوشم که سخت سیرم از خوشحالی



پس جشن تولدی شود بگیرم از خوشحالی ؟



میلاد من و نبودنت ؟ نه هدیه ات خوب نبود


بی تو نشود که هدیه ای پذیرم از خوشحالی



شمعم که زمانه بی تو بی سبب مرا فوت کند


در جشن تولد زمانه پیرم از خوشحالی



برگرد بیا ، همان دو شاخه رز ، دنیایی است


برگل ، به لبت بزن ، "به آن اسیرم" از خوشحالی



بی تو به صد آه سرد ، شمع کیک را ترساندم


ای کاش به بودنت نفس بگیرم از خوشحالی



با تو به خدا دوباره ، نازنین به دنیا آیم


این بار ، به از تجربه ی اخیرم از خوشحالی



منفی به جواب آزمایش تب عشق بد است


آری ! به جواب مثبتت بمیرم از خوشحالی



غم داشتم و نام تو بی بهانه شادم کرده


با تو به هدف زدم به شعر ، تیرم از خوشحالی



انقدر تو را به شعر ساکتم ، دگر داد زدم


در شهر به نام تو فقط شهیرم از خوشحالی



خوشحالی من فقط برای روز میلاد نبود


تو ، علت صحبت دل حقیرم از خوشحالی



20 فروردین 88

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 14:35 | پنجشنبه بیستم فروردین 1388 •

چهارشنبه سوری ...!



چهارشنبه سوری !



سرخ می شوی

وقتی می شنوی دوستت دارم

زرد می شوم

وقتی می شنوم دوستش داری

چهار شنبه سوری راه انداخته ایم

سرخی تو از من

زردی من از تو

همیشه من می سوزم

و همیشه تو می پری ... !؟


اسفند 87
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 20:59 | چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 •

عیدتون مبارک ...



قصه ی نو


دوباره سال جدید و دوباره قصه ی نو


بهار ! زاده شوم من ، در این تولد تو


دوباره خانه تکانی ، دوباره مرگ غبار

شکست شاخه ی مرده ، ز جسم زنده ی مو


دوباره چیدن سفره ، دوباره قحطی سین

به سین هفت رسیدن ، به فکر های یهو


نگاه تازه به ماهی ، به لحظه ی تحویل

یکی نشسته به سفره ، یکی میان پلو


بهشت به سفره نشاندن ، به عطر سبزه ی پاک

چه خوش بهشت خریدن ، به شرط دانه ی جو


سکانس بوسه ی یاران ، سکانس رویش عشق

دوباره صحنه خفن شد ، به پشت صحنه بدو


هجوم دست به سفره ، تصاحب آجیل

غنیمتی نگرفتن ، به جز شکم به جلو!!!


نگو کجا به چه رویی ، برو عیادت دوست

به هر دری که به رویت ، گشوده بود برو


به یادگار چه عکسی ! ندیده چشم ربا

بیا به عکس جوانی ، تو جزء خاطره شو


قرار ساعت سه شد به تیک تاک دلم

نیامدی و ایستاد ، دلم به ساعت دو


بیا چو عقربه باش و ، تپش نشان به دلم

به جان مرگ بزن نیش ، نفس بده به من و ...!؟


دوباره این همه قصه ، دوباره این همه کار

بهار ، روح بگیرد ، ز قلب خسته گرو !؟


سلام وسردی و سایه ، سکوت و ساعت و سقف

به سین هفت شود جان، همان ستاره ی تو


اسفند 87

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 15:39 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

بال بال ...



بال بال


دراز که می کشم نفسم می گیرد

انگار سقف نداشته ی قفس

یکباره روی سرم خراب می شود

وقتی دراز می کشم

همه چیز را در حال افتادن می بینم

می ترسم

روی شانه ام می خوابم

نه ، انگار نمی شود

خوابم نمی برد هیچ

حس می کنم زیر آوار سقف بی سقفی نفسم می گیرد

می نشینم و کمی فکر می کنم

یادم می آید که کاری دارم

سرم را که بلند می کنم

چشمانم به پرده ی کم رنگ پنجره گره می خورد

دستانم امروز به پرده سلام نکرده اند

آهسته آهسته به سمت پرده می روم

یادم هست دوستانم

مرا همیشه به خاطر آهستگی سرزنش می کردند

من ولی ناراحت نمی شدم

که کاری جز آهستگی نمی دانستم

به پرده که می رسم

آهسته ، آهسته پرده را کنار می زنم

شیشه ی پنجره مثل همیشه مات مات

انگار با چشمانم قهر است

ولی من به همین دیدن ناچیز عادت کرده ام

همین که چیزی نمی بینم کافی است

آنقدر روی شیشه دست کشیده ام

که جای شیشه ، دستانم پاک شده اند

لحظاتی می ایستم و آهسته آهسته نگاه می کنم

آهسته آهسته چشمانم را به سقف می دوزم

در پی چیزی ، کسی شاید خدایی می گردم

نه این سقف بی سقفی کسی راندارد

که به کمکم روانه کند

مهلتم تمام شد ،

باید بروم دوباره دراز بکشم

وای ، دوباره ترس از سقف

ترس از خفگی

آهسته آهسته به تمام این چیزها فکر می کنم

و آرام آرام به سمت رخت خواب خود می روم

با خود می گویم

وقتش شده که شک کنم

به کارهای خودم باید شک کنم

هرچند امیدوارم

که تو هم روزی می آیی

تویی که قول دادی روزی پریدن را به من بیاموزی

خودت بودی آری

شک ندارم

تو همان پروانه ی بودی که

وقتی که برای زیارت آمده بودی

برای زیارت گلهای سبز گلدان همسایه

گلدانی که دیوار به دیوار قفس شیشه ای من است

گفتی که به تو خواهم آموخت

چگونه از پیله ی خوابت رها شوی

می گفتی پروانگی را یادم می دهی

به جان شمعدانی هم سوگند خوردی

ولی هرچه فریاد زدم نشنیدی

قفس شیشه ایم صدایم را کشت

صدای تو را خوب می شنیدم

که از خاطراتت می گفتی

از خاطرات کرم ابریشم بودنت

خوشحال بودی

"تند تند بال می زدی

و من آهسته آهسته بال بال می زدم "

که صدایم را گوش کن

که سوالی دارم

آیا من هم می توانم ...

نه نشد و نشنیدی

پس سوالم را جوانمرگ کردم

نشد !

نشد و چیزی که شد این بود که من

منتظر بازگشتت هستم

هر چند نشنیدی ولی خودم

آهسته آهسته فهمیدم که

کرم خاکی پروانه شدنی نیست

...



بهمن 87

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 12:34 | سه شنبه ششم اسفند 1387 •

تبریک که آن سید خندان آمد ...


magnify


تبریک که آن سید خندان آمد
آن مرد میان جشن باران آمد
دلتنگ عبای شکلاتی بودی
قطاب غریب یزد ، درمان آمد

سلام

بالاخره تموم شد .. مردی با عبای شکلاتی دوباره اومد.. نمی دونین چقدر این جمله ی " دارم بررسی می کنم " رفته بود رو اعصابم. ولی خدا شکر انگاراین بررسی ها و انتظار پایان خوشی داشت. آره ، سید محمد خاتمی یکشنبه ش با " جدیت تمام " اعلام نامزدی کرد. من که از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم. یعنی می شه با اومدنش پیکر نیمه جون آزادی جون دوباره ای بگیره ؟ امیدوارم. خیلی امیدوارم. انگار صدای پای مسیح میاد . چقدر این جامعه ی دم مرگ ، محتاج دم مسیحاییه! ولی تازه اول راهه . باید به سید کمک کرد تا اوضاع به هم ریخته ی کشور تو این سه سال رو ، رو به راه کنه. انتظارات از سید بالاست ، باید کمکش کرد. با اینکه می دونه شاید تو انتخابات یه کارایی انجام بشه ، ولی اومد . این می تونه خیلی چیز ها رو نشون بده. ضمنا برای رسیدن به آزادی باید گام به گام پیش رفت . اولین قدم می تونه ، آماده کردن افکار عمومی برای پذیرش سید باشه ، پذیرش اینکه نباید منتظر یه تحول یه شبه باشند..

"چه شود خواست که خاست "
من نه از طايفه ي برگ، نه از طايفه ي باد كه از طايفه ي فريادم
هر چه دارم در دست
نذر اين كار كنم
داد بايد بستانم ز سكوت
خسته از خامشي خانه برانداز سكوتم اين بار
من نه از طايفه ي ساده ي برگم كه زبان بندم و حرفي نزنم
كه برقصم به بد آهنگ ترين نغمه ي باد
كه بسوزم ز شبيخون حريصانه ي باد
كه بميرم به سكوت
كه شوم رنگ سقوط
من نه از طايفه ي تيره ي بادم كه بسوزانم برگ
كه ز دلمردگي ام ساده و بي غصه برويانم مرگ
من ز فرياد ، ز دادم آري
من همان ساقه ي سبز
مانده در عمق چمنزار سكوتم آري
تن به تعظيم به باد
تن به اين ركعت اجباري پر استبداد
من نمي خواهم داد
خانه ي تيره ي باد
مي نشانم بر باد
محكم و سخت به پا مي خيزم
كه اگر بنشينم باد بر مي خيزد
چه شود خواست كه خاست
خواستن كار دل است
خاستن كار من است
...

(فروردین 87)

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 12:3 | سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 •

برف ...



برف

می باری از آسمان ، چه رویایی برف!

خوابم نکند همین که می آیی برف!


آخر تو کجا و حوض این خانه کجا

تو محرم پاک عرش اعلایی برف !


با شیشه ی پنجره چه همسایه شوم

خود را چو به پشت شیشه می سایی برف !


باور نکنم که آسمان مال من است

همسایه ی آسمان ، تو اینجایی برف ؟


آنقدر به پنجره بچسبم که نفس

این شیشه کند مات به تنهایی ، برف !


این سینه کنم قفس به عاصی نفس

تا دیده شود رخت تماشایی برف !


باید بزنم حرف دلم را با تو

تو سنگ صبور نازک مایی برف !


تو سردترین پتو ز اقوام حریر

بر قامت خاک سرد دنیایی برف !


با یار قرار دل ، به باریدن توست

هر وقت اجازه ام بفرمایی برف !


سنگین و رها به سر بباران رحمت

امروز بیا ، نگو ز فردایی برف !


برخیز بیا ، قرار دل بر پا کن

باید که زمین به وعده آرایی برف !


با نقل سپید و شمع دانی بلور

بر سبزی وصل ما تو افزایی برف !


در بافته ام ردیف شد برف لطیف

هم قافیه شو بگو که می آیی برف !


25 دی 1387 خورشیدی

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 20:17 | سه شنبه هشتم بهمن 1387 •

آب ندارد آبرو ...




آب ندارد آبرو


پیش من از آب نگو ، آب ندارد آبرو

قسم به آبروی هو ، آب ندارد  آبرو


عکس نشان  داد فقط ،آب به  سقای بلند

آینه شد به جای جو ، آب ندارد آبرو


دست نداد با لبش ، دست گرفت و مرکبش

دست بزن برای او ، آب ندارد آبرو


غنچه ی شش ماهه ز بس ،  آب زیارتش نکرد

خار نشاند  در گلو ، آب ندارد آبرو


به غنچه قول داد  مه ، آب دهد به خیمه گه

بگو به غنچه ی عمو ، آب ندارد  آبرو


خیمه  بسوزان که دگر ، آب نمی رسد به در

ستون سبز   خیمه کو ، آب ندارد آبرو


امام عشق !  جام حق ، سهم برادر تو شد

آب کجا ، کجا سبو ، آب ندارد  آبرو


غسل فرات با تو شد ، به دست خون ولی چه سود

پاک نشد به شست و شو ، آب ندارد  آبرو


"حسین جان  ! تنم بگیر" ، برادرت پرنده شد

مسیح  ! خاک من ببو ،  آب ندارد آبرو


به کشتی نجات  خود، دورم کن از کنعانیان

نوح  ! ز  خاک مصر گو ، آب ندارد آبرو


نماز ظهر  قتل دل ، شکسته  شد مسافرم

به خاک شد  دگر وضو ، آب ندارد آبرو


به آب گفته ام برو ، لعنت تشنگی به تو

چهره به چهره روبرو ، آب ندارد آبرو


مویه کن و موی بکن ، که قصه غصه دار شد

شرح که نیست  مو به مو ، آب ندارد  آبرو


گوشه به گوشه گشته ام ، درس عظیم کربلا

پاسخ سرخ جست وجو ، آب ندارد آبرو


گریه تمام کار من ، گریه به حال زار تن

خنده ی آخر آرزو ، آب ندارد آبرو


شهید قتل  شاهدان ، تو کربلای بی زبان !

بگو  به هر زبان و  سو ، آب ندارد آبرو


 روز تولد غزل : تاسوعای حسینی 1387
 
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 15:29 | چهارشنبه هجدهم دی 1387 •

جشن باران ...



جشن باران


باز هم دير رسيدم

وقتي رسيدم

خورشيد مثل هميشه داشت اشك ابر ها را پاك مي كرد

اين بار گويا ابر ها سير گريسته بودند

درختان ولي هنوز تشنه بودند

وقتي رسيدم

رنگين كمان جشن اختتاميه باران را بر پا كرده بود

هنوز مي شد قطرات باران را

در آبي بيكران ديد

وقتي رسيدم بوي نم وخاك

داشت با باد وداع مي كرد

مي شد هنوز حضورش را حس كرد

ولي

ديگر فرصتي نبود...

وقتي رسيدم

تو رفته بودي

حق هم داشتي

قرارمان زير باران بود ولي

حالا باران نمي باريد

آخر نگفتي چرا زير باران

چرا وقتي ابر ها هستند

مي خواهي ببينمت

راستي يادم آمد

تو زاده ي فصل باران بودي

تو باراني بودي

تولدت پاييز بود

شايد دليلش اين باشد ولي

من هم زاده ي فصل بارانم

من زاده ي بهارم

چرا من باراني نيستم

چراهميشه دير مي فهمم كه بايد زود بجنبم

هميشه وقتي كار از كار گذشته

دست به كار مي شوم

كاش دنيا دور سر ساعت ها بچرخد

كاش ساعت ها راه رفته را برگردند

كاش آسمان گريه اش را اندكي به تاخير مي انداخت

هر چه بهانه بياورم و آرزو كنم

تو بر نمي گردي

پس چه بهتر كه به خورشيد كمك كنم

مي توانم آن قدر قدم بزنم كه

خيابان زير پايم خشك شود

اين گونه

خورشيد آسانتر مي تواند

اشك ابرها را از گونه ي خيابان پاك كند

راستي مي توانم

به تماشاي نمايش باد بنشينم

ماجراي باد است و برگ

نمايش خوبي است

باد چه زيبا و طبيعي نمايش بازي مي كند

آن قدر زير پوستي كه ديده نمي شود

آن قدر زيبا كه برگ نديده عاشقش مي شود

برگي كه هنوز ساده است

ولي مهم ترين جاي ماجرا اين جاست

كه تو برنمي گردي

حتي اگر ساعت ها ، ساعت ها سرگيجه بگيرند


اسفند
86

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 20:57 | جمعه بیست و نهم آذر 1387 •

قصه ی دل ربایی...


تصویر سحابی هلیکس معروف به  "چشم خدا " که توسط تلسکوپ هابل گرفته شده است.



قصه ی دلربایی

سینه به سینه می رود قصه ی دل رباییت
قلب غریب گشته خوش  ،تشنه ی آشناییت

شهر،  ندیده می زند طرح دو چشم سبز تو
قاب بلند آسمان  جلوه ی خود نماییت

همهمه شد به شهر ها ، تا سخنت  به شهر شد
یا همه را  ز غم کشی ، یا که  کنی فداییت


مرغ دلم به جای دان ،کرده هوای آسمان
شرح رخت بهانه ای ، تا که شود هواییت

تا تو رسی به شهر من  ،یاس نشانده ام به تن
قصد حجاز  کرده ام ، به یمن با صفاییت

سخت به ساده بودنم ،خنده زنند مردمان
سخت به گریه می زنم ، چنگ  به هم نواییت

بند که ریشه  ها زده ، عمق وجود  خسته ام
بیا که ریشه کن  شود ، بند  تن از رهاییت

سینه چه ساده فتح شد ، شرح غمت  به دل نشست
حرف تمام شعر شد ،  قصه ی دل گشاییت



مرداد 87
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 18:33 | چهارشنبه بیستم آذر 1387 •

دریای وصال ...








دریای وصال


دلنشین ، گوشه ی این سینه چرا جای تو نیست

روی این خاک تنم ، جای قدمهای تو نیست


پاسخ   مسئله ام    با  تو  فقط  حل گردد

عقل را قدرت  تحلیل معمای تو   نیست


کاش یک دم تو نگاهم کنی و گویی  زود

سهم چشمان ترم از چه تماشای تو نیست


خواب دیدی  دل بیچاره که دیدی او را

صفت صادقه  ، شایسته  ی رویای تو نیست


دست عقلم نرسد  تا سر  دیوار حضور

نرسد عقل کمم تا به کف پای تو  نیست


زده ام بال خود آتش که به ققنوس رسم

حیف ، ققنوس خودش هم به بلندای تو نیست


مرده ام  بی دل و پر ، کاش مسیحم تو شوی

نفس تازه به جز روح  مسیحای تو نیست


با دمت ، لرزه نشاندی به دل و هیچ به دل

اثراز زمزمه  ی زلزله ی افزای  تو نیست


مانده ام در پی تو تا به کجا ، پا باشم

پا زمین گیر شود ، محرم بالای تو نیست

 
رود روحم  برسد زود به دریای  وصال

مطلب رود مرا  جز  لب دریای تو نیست

 
آبان 87
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 11:9 | جمعه هشتم آذر 1387 •

نگاه می کنم ... !








نگاه می کنم


نگاه می کنی


نگاهمان می کنند


خیلی وقت است به این نگاه ها عادت کرده ایم


هر دویمان


شاید هر سه


شاید آنها هم به این نگاه ها عادت کرده اند


ولی سهم من از این نگاه ها
 
 
فقط نگاه منجمد تو بود


راستی نگاه کنایه آمیز مردم هم کم نیست


ولی گفتم که


عادت کرده ام ...


نمی دانم می دانی یا نه


مطمئن نیستم که شنیده باشی


این مردم مرا به نامی نو صدا می زنند


نه که صدایم بزنند


نه !


با رفتارشان ، با نگاهشان


دیوانه ام می خوانند


هر وقت نگاهم می کنند ، صدای سنگین زنجیر را می شنوم


در دلشان به دست من دیوانه زنجیر ها بسته اند


ولی من همچنان به عکس زرد دیوار نگاه می کنم


تو را نگاه می کنم


تویی که تمام این سالها فقط به لبخند جواب نگاهم را داده ای


یخ لبخندت این همه مدت آب نشده است


روی دیوار نشسته ای و من روبرویت


مردمی هم کنارم ، نه ، پشت سرم نشسته اند


و من همچنان به عکس تو خیره مانده ام


می دانم تو هم نگاهم می کنی


این را به مردم هم گفته ام


اما آنها طوری به من خیره می شوند


گویی آشنایشان نیستم


طوری زل می زنند که نفس چشمانم می گیرد


لابد غریبه ام


فکر می کنم اگر به آنها فکر نکنم بهتر است !


پس به تو باز می گردم و باز همان قصه ی تکراری شیرین


که


نگاه می کنم


نگاه می کنی


نگاهمان می کنند


عادت کردن هم گاهی عادت خوبی است
 
...
 
!


خرداد 87
!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 18:6 | سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 •

یار دل بودی و ...






رسیدن به جدایی !!!




یار دل بودی و رفتی که مرا با غم  دل یار کنی

باورم نیست که با خوبی خود ، با دلم این کار کنی


مجلس شعر مرا  کشت دلت ، با سخن از مرگ و عبور

روح ناراحت غم را " تو"  بر این شعر تر احضار کنی


عطر قهوه به لبت می کشی وتلخ سخن می گویی

فال دل را  غم و یک عمر پر از  فاصله اظهار کنی


حیف "ما" نیست که از تجزیه ی ما به من و تو برسیم

حیف ،  تو ، واکنش عشق و طلب راهمه انکار کنی


خنده را عمر درازی ز دلم  ، یکسره پنهان کردی

وقت رفتن تو چه  لبخند درازی به دل زار کنی


قصه ی عشق مرا ، کاش به جای خبرت می گفتی

گوش می داد  دلم گر چه تو صد مرتبه تکرار کنی


من که بیمار تو بودم دگر این آفت اندوه چه بود

عشق  هم بود  چرا دل به غم  سن زده ، بیمار کنی


دور تا دور دلم ، درد   حصاری زده از سنگ شکست

کاش می شد به  نظر ، ریشه کن این قلعه ودیوار کنی


بعد تو ، باد   به تقصیر تو ، محکوم به  شلاقم کرد

مست  من ! هیچ تحمل نتوان ، ضربه ی رگبار کنی


رد پای چمدانت طرف شهر جدایی می رفت

گر رسیدی به جدایی ،تو مرا کاش خبردار کنی !



مهر 87

!! نوشته شده توسط احمد حسینی | 11:38 | جمعه هفدهم آبان 1387 •